غزل شمارهٔ ۱۴۹۰
سجدهٔ خاک درت هرکه تمنایش بودهر کجا سود قدم بر سر من پایش بود
علم همت عشاق نگونی نکشدخاکشان پی سپر قامت رعنایش بود
موج را هرزهدویها ز گهر دور انداختآبرو در قدم آبلهفرسایش بود
دل تغافل زد از آگاهی و ما آب شدیمانفعال همه کس شوخی تنهایش بود
وصل حسنی به رخش آب زد آیینهٔ شرموضع آغوش تو صفر عرق افزایش بود
داغ شد حیرت و زان جلوه به رنگی نرسیدچه توانکرد پس پرده تماشایش بود
عمر چون شهرت عنقا به غم شبههگذشتکس نشد محرم اسمی که مسمایش بود
آه یک داغ پیامی به دل ما نرساندقاصد شمع به مطلب همه اعضایش بود
دوری مقصد یی باختهٔ یکدگربمهرکه دی محو شد امروزتو فردایش بود
کردم از هرکه درس خانه سراغ تحقیقگفت از آمدنت پیش همین جایش بود
بیدل از بزم هوس سیر ندامتکردیمسودن دست بهم قلقل مینایش بود