غزل شمارهٔ ۱۴۸۶
دیده را مژگان بهم آوردنی درکار بودورنه ناهمواری وضع جهان هموار بود
دور رنج و عیش چون شمع آنقدر فرصت نداشتخار پا تا چشم واکردن گل دستار بود
داغ حسرتکرد ما را بیصفاییهای دلورنه با ما حاصل این یک آینه دیدار بود
موی چینی دست امید از سفیدی شسته استصبح ایجادی که ما داریم شام تار بود
روزگاری شد که هم بالین خواب راحتیمتیرهبختی بر سر ما سایهٔ دیوار بود
غنچهسان از خامشی شیرازهٔ مشت پریمآشیان راحت ما بستن منقار بود
خجلت تردامنی شستیم چون اشک از عرقسجده ما را وضوی جبههای درکار بود
در گلستان چمنپردازی پیراهنتبال طاووسان رعنا رخت آتشکار بود
شب که بیرویت شرر در جیب دل میریختیمبرق آهم لمعهٔ شمشیر جوهردار بود
جلوهای در پیشم آمد هر قدر رفتم ز خویشرنگ گرداندن عنان تاب خیال یار بود
دل ز پاس آه بیدل خصم آرام خود استاضطراب سبحهام پوشیدن زنار بود