غزل شمارهٔ ۱۴۸۵
برگ و ساز عندلیبان زین چمن گفتار بودپرفشانیها بقدر شوخی منقار بود
سطر آهی کز جگر خواندم سواد ناله داشتمسطر این صفحه یکسر موج موسیقار بود
از شکست دل شدم فارغ زتعمیر هوساین بنا عمری گره در رشتهٔ معمار بود
بر سرم پیچید آخر دود سودای کسیورنه عمری بود کین دیوانه بیدستار بود
کس نیامد محرم قانون از خود رفتنمنغمهٔ وحشت نوای من برون تار بود
باب رسواییست از بس تار و پود کسوتمدست اگر در آستین بردم گریبان زار بود
سبحهٔ زهّاد را دیدم به درد آمد دلممرکز این قوم سرگردانتر از پرگار بود
هر دو عالم در خم یک چشم پوشیدن گم استوسعت این عرصهٔ نیرنگ مژگان وار بود
سرمهٔ عبرت عبث از وضع دهر انباشتیمدیده ما را غبار خویش هم بسیار بود
راحتی جستیم و واماندیم از جولان شوقتا نشد منزل نمایان را ما هموار بود
گرد حسرت اینقدر سامان بالیدن نداشتما همان یک نالهایم اما جهان کهسار بود
نی به هستی محو شد شور دویی نی در عدمهرکجا رفتیم بیدل خانه در بازار بود