گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۸۷

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: اربود۱۵ بیت
زین باغ بسکه بی‌ثمری آشکار بوددست دعای ما همه برگ چنار بود
دیدیم مغزل فلک و سحر بافی‌اشیک رفت و آمد نفسش پود و تار بود
خلقی به‌ کارگاه جسد عرضه داد و رفتما و منی‌ که دود چراغ مزار بود
سیر بهار عمر نمودیم ازین چمنبا هر نفس وداع گلی یادگار بود
دلها سموم‌ پرور افسون حیرتنددر زلف یار شانهٔ دندان مار بود
هرگل درتن بهار ‌چمن‌ساز حیرتیستچشم‌ که باز شد که نه با او دچار بود
ما غافلان تظلم حرمان‌ کجا بریمحسن آشکار و آینه در زنگبار بود
تکلیف هستی‌ام همه خواب بهار داشتدیوار اوفتاده به سر سایه‌وار بود
تنها نه من ز درد دل افتاده‌ام به خاکبر دوش‌ کوه نیز همین شیشه‌بار بود
عجزم به ناله شور قیامت بلندکردبر خود نچیدنم علم کوهسار بود
جز کلفت نظر نشد از دهر آشکارافشاندم این ورق همه خطها غبار بود
جیبم به چاک داد جنون شکفتگیدلتنگیم چو غنچه عجب جامه‌وار بود
پر دور گردماند ز غیرت غبار مندست بریدهٔ که به دامان یار بود
جهدی نکردم و به فسردن ‌گذشت عمردر پای همت آبله‌ام آ کار بود
بیدل به ما و تو چه رسد ناز آگهیدر عالمی که حسن هم آیینه‌دار بود