غزل شمارهٔ ۱۴۷۶
بر در دل حلقه زد غفلت، کنون آهش چه سوداشککم آرد برون از چشم روزن سعی دود
راحت این بزم بر ترک طمع موقوف بوددستها بر هم نهادیم از طلب ، مژگان غنود
بیبضاعت عالمی افتاد در وهم زبانمایهگر باشد،کسادی نیست در بازار سود
اتفاق است آنکه هر دشوار آسان میکندورنه از تدبیر یک ناخن گره نتوان گشود
صاقی دل تهمت آلود کلف شد از نفسرنگ آب از سیلی امواج میباشد کبود
حیف طبعی کز مآل کبر و کین آگاه نیستخاک ریزید از مزاری چند در چشم حسود
جبن پیدا میکند در طبع مرد افراطکینای بسا تیغیکه آبش را تف آتش ربود
موجدریا صورتدست و دلی واکردهاستجز کشاکش هیچ نتوان بست بر سیمای جود
گر به شهرت مایلی با بینشانی ساز کندهر نتواند نمودن آنچه عنقا وانمود
نفی ما آیینهٔ اثبات ناز ایجاد کردهرچه از آثار مجنون کاست بر لیلی فزود
حسن یکتا بیدل از تمثال دارد انفعالجای زنگارت همن آیینه میباید زدود