غزل شمارهٔ ۱۴۷۷
ریشهواری عافیت در مزرع امکان نبودهرکه در دلها مدارا کاشت جمعیت درود
گرمی هنگامهٔ ما یک دو روزی بیش نیسترفته است آنسوی این محفل بسیگفت و شنود
جز وبال دل ندارد زندگی آگاه باشتا نفس دارد اثر آیینه میباید زدود
از ضعیفی چشم بر مشق سجودی دوختیملغزش مژگان زسرتا پای ما چون خامه سود
صورت این انجمن گر محو شد پروا کراستخامهٔ نقاش ما نقش دگر خواهد نمود
از بلند و پست ما میزان عدل آزاده استنی هبوطی دارد این محفل نه آثار صعود
عشق داد آرایش هرکس به آیینیکه خواستداشت مجنون نیز دستاری که سودایش ربود
خفّت غفلت مباد ادبار روشن گوهرانمیکشد پا خوردن از خاشاک چون آتش غنود
جوهر آگاهی آیینه با زنگار رفتحیرت از بنیاد ما آخر برون آورد دود
عالم مطلق سراپایش مقید بوده استحسن در هرجا نمایان شد همین آیینه بود
از تامل باید استعداد پیدا کردنتگوهری دارد به کف هر قطره از دریای جود
ساز هستی غیر آهنگ عدم چیزی نداشتهر نوایی راکه وادیدم خموشی میسرود
وهم هستی غرهٔ اقبالکرد آفاق رابر سر ما خاک تا شد جمع قدر ما فزود
خلق خواری را به نام آبرو میپروردقطرهٔ افسرده را بیدل گهر باید ستود