غزل شمارهٔ ۱۴۷۵
اتفاق است آنکه هردشوار را آسان نمودورنه از تدبیر یک ناخن گره نتوان گشود
گر به شهرت مایلی با بینشانی ساز کندهر نتواند نمودن آنچه عنقا وانمود
آرزو از نفی ما اثبا یار ایجاد کردهرچه ازآثار مجنون کاست بر لیلی فزود
صافی دل تهمتآلودکلف شد از حسدرنگ آب از سیلی امواج میگردد کبود
حیف طبعیکز وبالکبر وکین آگاه نیستخاک ریزید از مزاری چند در چشم حسود
راحت این بزم برترک طمع موقوف بوددستها بر هم نهادیم از طلب، مژگان غنود
حسن یکتا بیدل از تمثال دارد انفعالجای زنگارت همین آیینه میباید زدود