غزل شمارهٔ ۱۴۶۳
عشاق چون فسانهٔ تحقیق سر کنندآیینه بشکنند و سخن مختصر کنند
هر چند برق شعله زند از نگاهشانیکسر چراغ خانهٔ آیینه بر کنند
بر جوهر حیا نپسندند انفعالصد عیب را به یک مژه بستن هنر کنند
شوخی ز چشمشان نبرد صرفه جز عرقگل را همان به دیدهٔ شبنم نظر کنند
افسون جاهشان نکند غافل از ادبدریا اگر شوند کمین گهر کنند
تا غیر از وفا نبرد بوی آگهیاز یار شکوهای که محال است سر کنند
از انفعال نامهبران رموز عشقرنگ پریده را به عرق بال تر کنند
بزم حضورشان نکشد انتظار شمعاشکی جلا دهند و شبی را سحر کنند
تا جذبهٔ طلب گذرد در خیالشانمانند شبنم آبله را بال و پر کنند
چون موج هر کجا پی تحقیق گم شوندفکر سراغ خود به دل یکدگر کنند
خورشید منظری که بر آن سایه افکنندفردوس منزلی که در آنجا گذر کنند
پای ثبات مرکز پرگار دامنستهر چند تا به حشر چو گردون سفر کنند
سعی وفا همین که چو بیدل شوند خاکشاید ز نقش پای کسی سر به در کنند