غزل شمارهٔ ۱۴۶۴
جمعی که با قناعت جاوید خو کنندخود را چوگوهر انجمن آبروکنند
حیرت زبان شوخی اسرار ما بس استآیینهمشربان به نگه گفتگوکنند
محجوب پردهٔ عدمی بیحضور دلپیدا شویگر آینهات روبروکنند
آنجاکه عشق خلعت رسوایی آوردپیراهنی که چاک ندارد رفو کنند
لبتشنهٔ هوای ترا محرمان رازچون نی به جای آب نفس درگلوکنند
نقش خیال و خامهٔ نقاش مشکلستما را مگر به فکر میان تو مو کنند
آیینه است،گاه خطا، رنگ اهل شرمبیدستگاه شامه گل چشم بوکنند
شوخی به سیر عالم ما ره نمیبردچشمی مگر در آبلهٔ پا فروکنند
آن نامقیدان که در اثبات مطلقندآب نرفته را زتوهم به جوکنند
در بحرکاینات که صحرای نیستیستحاصل تیممی است به هرجا وضوکنند
بیدل دماغ نشئه ندارد گدای عشقگرنه فلک گداخته در یک کدو کنند