غزل شمارهٔ ۱۴۵۱
اینکه طاقتها جوانی میکندناتوانی، ناتوانی میکند
گر همه خاک از زمینگردد بلندبر سر ما آسمانی میکند
بسکه فطرتها ضعیف افتاده استتکیه بر دنیای فانی میکند
نیستکس اینجاکفیل هیچکسزندگی روزیرسانی میکند
عصمت از تشویش دنیا جستن استنفس را این قحبه، زانی میکند
در تب و تاب نفس پرواز نیستسعی بسمل پرفشانی میکند
قید هستی پاس ناموس دل استبیضهداری آشیانی میکند
از چه خجلت صفحهام آتش زندچون عرق داغم روانی میکند
هرکه را دیدم درین عبرتسرابهر مردن زندگانی میکند
بی دماغم، غیر دل زین انجمنهرچه بردارم گرانی میکند
آنقدر از خود به یادش رفتهامکاین جهانم آنجهانی میکند
هیچ میدانی کهام ای بیخبرشاه ما را پاسبانی میکند
کلک بیدل هرکجا دارد خرامسکته هم ناز روانی میکند