غزل شمارهٔ ۱۴۵۰
هرکه در اظهار مطلب هرزهنالی میکندگر همه کهسار باشد شیشه خالی میکند
بهر حاجت پیش هر کس رو نباید ساختنخفت این تصویر را آخر زگالی میکند
منعم و تقلید درویشان، خدا شرمش دهادچینی خود را عبث ننگ سفالی میکند
جز خری کز صحبت اهل دول نازد به خویشکم کسی با خرس فخر هم جوالی میکند
جسم خاکی را به اقبال ادب گردون کنیداین بناها را خمیدن طاق عالی میکند
خامشی دلچسبیی دارد که تا وامیرسیمحرف نامربوط ما را شعر عالی میکند
شبهه از طاق بلند افکنده مینای شعورابروی بیمو به چشم ما هلالی میکند
لاف منعم بشنو و تن زن که آب و رنگ جاهعالمی را بلبل گلهای قالی میکند
با همه واماندگی زین دشت و در باید گذشتسایه گر پایی ندارد سینه مالی میکند
بسکه جای پر زدن تنگ است درگلزار ماچارهٔ پرواز رنگ، افسردهبالی میکند
در عدم بیدل تو و من شیشه و سنگی نداشتکس چه سازد زندگی بیاعتدالی میکند