غزل شمارهٔ ۱۴۴۴
قامت خمکز حیا سوی زمین رو میکندفهم میخواهد اشارتهای ابرو میکند
هر کجا باشیم در اندوه از خود رفتنیمشمع ما سر بر هوا هم، سیر زانو می کند
سایه و تمثال راکم نیستگر سنجی به بادشرم خفت سنگ ما را بیترازو میکند
چشم بند سحر الفت را نمیباشد علاجدل گرفتار خود است و یاد گیسو میکند
این چنین کز ناتوانیها شکستم دادهاندگر رسد چینی به یادم نوحه بر مو میکند
بسکه یاران در همین ویرانهها گم گشتهاندمیچکد اشکم ز چشم و خاک را بو میکند
روز بازار تعین آنقدر مالوف نیستخلق چون شب شد دکان در چشم آهو میکند
ناتوانی هم به جایی میرسد، مردانه باشسایه کار قاصد مطلب به پهلو میکند
با توکّل کس نمیپرداخت گر میداشت شرمدستگاه نعمت بیخواست بدخو میکند
طبع ظالم در ریاضت مایل اصلاح نیستتیغ را تدبیر خونریزی تنکرو میکند
حالت از کف میرود در فکر مستقبل مرواین خیال دورگرد آخر تو را، او میکند
تاکجا بیدل ز گردون خجلتم باید کشیداینکمان سخت، پر زورم به بازو میکند