گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۴۵

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: همیکند۱۰ بیت
ذوق فقر افسانهٔ اقبال‌کوته می‌کندبی‌طنابی خیمهٔ گردنکشی ته می‌کند
ای دلت آیینه غافل زبستن چند از نفساین سحر هر دم زدن روز تو بیگه می‌کند
در تماشایت چو مژگان با پریشانی خوشیمورنه آخر جمع گشتن رخت ما ته می‌کند
عمرها شد خاک‌ کوه و دشت بر سر می‌دویپیش پا نادیدن این مقدار گمره می‌کند
عجز طاقت هرکجا گردد دلیل مدعاراه چندین دشت یک پا لغز کوته می‌کند
خاک شو آب بقا آلایش چندین تریستاین تیمم زان وضوهایت منزه می‌کند
رنگها گردانده‌ای‌، ای غافل از نیرنگ دلآینه عمریست زین ‌تمثالت آگه می‌کند
بر جبین ما نشان سجده تمغای وفاستصنعت عشق ازکلف آرایش مه می‌کند
شور امکان غلغل یک کاف و نون فهمیدنی‌ستاز ازل کبکی درین کهسار قهقه می‌کند
دوستان را در وداع هم عبارتها بسی استبیدل مسکین فقیر است الله الله می‌کند