گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۴۳

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ونمیکند۱۴ بیت
ناتوانی باز چون شمعم چه افسون می‌کندمی‌پرد رنگ و مرا از بزم بیرون می‌کند
بیش از آن‌ کان پنجهٔ بی‌باک بربندد نگارسایهٔ برگ حنا بر من شبیخون می‌کند
خلق ناقص این کمالاتی که می‌چیند به همهمچو ماه نو حساب‌ کاهش افزون می‌کند
تا ابد صید دو عالم گر تپد در خاک و خونبهلهٔ ناموس از دستش‌ که بیرون می‌کند
هر دماغی را به سودای دگر می‌پرورندآتش این خانه دود از موی‌ مجنون می‌کند
پایهٔ اقبال عزت خاص قدر صبح نیستتا نفس باقی‌ست هر کس سیر گردون می‌کند
ای بداندیش از مکافات عمل ایمن مباشوضع شیطان آدمی را نیز ملعون می‌کند
درخور افسوس از این میخانه ساغر می‌کشمدست‌ بر هم سودن اینجا چهره ‌گلگون می‌کند
فطرت دون هم زر و سیمش‌کفیل عبرت استمال‌داری خواجه را سرکوب قارون می‌کند
فکر خود خمخانهٔ رازست اگر وا می‌رسیسر به زانو دوختن ناز فلاطون می‌کند
موی پیری بس که در سامان تجهیز فناستتا کفن‌ گردد سفید ایجاد صابون می‌کند
می‌رسد آخر ز سعی آمد و رفت نفسباد دامانی‌ که فرش خانه واژون می‌کند
تا غباری در کمین داربم آسودن کجاستخاک مجنون در عدم هم یاد هامون می‌کند
بیدل از فهم تلاش درد غافل نگذریدل به صد خون جگر یک آه موزون می‌کند