غزل شمارهٔ ۱۴۴
مکن ز شانه پریشان دماغگیسو رامچین به چین غضب آستین ابرورا
نگاه را مژهات نیست مانع وحشتبه سبزهای نتوان بست راه آهو را
به کنه مطلب عشاق راه بردن نیستگل خیال تو بیرون نمیدهد بو را
سریکه نشئهپرست دماغ استغناستبهکیمیا ندهد خاک آن سرکو را
عتاب لالهرخان عرض جوهر ذاتیستز شعلهها نتوان بردگرمی خو را
کجا بهکشتن ما حسن میکندتقصیرکه زیر تیغ نشاندهست نرگس او را
خط غرور مخوان آنقدر ز لوح هوایکی مطالعهکن سرنوشت زانو را
خجالت من و ما آبیار مزرع ماستعرق سحاب بهاراست رستن مو را
چو سایهعمر به افتادگی گذشت امابه هیچ جای نکردیمگرم پهلو را
به دامن شب ما از سحر مگیر سراغبیاض دیده به خواب است چشم آهو را
ز پیچ وتاب میانش بیان مکن بیدلبه چشم مردم عالم میفکن این مو را