گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۳

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ورا۱۲ بیت
سرمه سنگین نکند شوخی چشم اورادرس تمکین ندهد گرد، رم آهورا
زخم تیغش به دل ز داغ‌، مقدم باشدپایه از چشم‌، بلند است خم ابرو را
جبههٔ ما و همان سجدهٔ تسلیم نیازنقش پا،‌کی‌کند از خاک تهی پهلو را
هدف مقصد ما سخت بلند افتاده‌ستباید از عجزکمان کرد خم بازو را
در مقامی‌که بود جلوه‌گه شاهد فکرجوهر از موی سر است آینهٔ زانو را
نرمیده‌ست معانی ز صریر قلمم‌رام دارد نی تیرم به صدا آهو را
نغمهٔ محفل عشاق شکست سازاستچینی بزم جنون باش و صداکن مو را
جهل باشد طمع خلق زسرکش صفتانهیچ دانا زگل شمع نخواهد بو را
طبع دون از ره تقلید به نیکان نرسدپای اگر خواب‌کند چشم نخوانند او را
هستی تیره‌دلان جمله به خواری‌گذردسایه دایم به سر خاک کشدگیسو را
وحشت‌ما چه خیال ست به‌راحت سازدناله آن نیست‌که ساید به زمین پهلورا
بیدل از بال و پر بسته نیاید پروازغنچه تا وا نشود جلوه نبخشد بورا