غزل شمارهٔ ۱۴۵
کیست بردارد ز اهل معرفت ناز تو راگنبد دستارکو بردارد آواز تو را
جزصدای لفظنامربوط او معنیکجاستنغمهٔ دولاب آهنگی بود ساز تو را
پیری و طفلی بجا، نقص وکمال تواماندنیست چندان امتیاز انجام و آغاز تو را
درتغافل همنگه میپروردبیشیوه نیستسرمهٔ نیرنگ باشد چشم غمازتو را
میکندقطع سخن، اظهارفضلش آفتاستجز بریدنکی بود حرفی لبگازتو را
ازتماشا حیرت بیبهره چون آیینه استشوق بینایی نباشد دیدهٔ باز تو را
تا نگردد فاش سرّ مستیات مگشای چشمچون پریکاین شیشه ظاهرمیکند رازتورا
خم شد از بارتعلق قامتت زیبنده نیستدعوی وارستگی چون سرو انداز تو را
بیدل ارباب تأمل با عروجت چونکنندآشیان برتر بود از رنگ پرواز تو را