گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۳۸

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ممیکند۱۱ بیت
بس که زخم‌ کشتهٔ نازش تلاطم می‌کندهرچه را دیدم درین مشهد تبسم می‌کند
چشم بگشا بر حصول جستجو کاینجا چو شمعنقد خود هرکس به قدر یافتن ‌گم می‌کند
پختگان دامن ز قید تن‌پرستی چیده‌اندباده‌ات از خام‌‌جوشی خدمت خم می‌کند
هیچکس از بی‌تکلف زیستن آگاه نیستآدمی بودن خلل در عیش مردم می‌کند
زین ‌نفس سوزی ‌که دارد خلق ‌بر طاق‌ و سراسعی عبرت‌بافی‌ کرم بریشم می‌کند
پیش‌بینی‌ کن ز ننگ حسرت ماضی برآبر قفا نظاره‌ کردن ریش را دم می‌کند
دهر لبریز مکافات‌ست اما کو تمیزکم‌کسی اینجا به حال خود ترحم می‌کند
از ادبگاه خموشی گوش باید وام کردسرمه‌گون‌ چشمی درین ‌مخمل‌ تکلم می‌کند
هرکجا باشد قناعت آبیار اتفاقپهلوی از نان تهی ایجاد گندم می‌کند
رحم بر بی‌مغزی ما کن ‌که این نقش حبابخویش را آیینهٔ دریا توهم می‌کند
بیدل از بس بی‌نم افتاده است بحر اعتبارگوهر از گرد یتیمی‌ها تیمم می‌کند