گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۳۷

هرکجا آیینهٔ حسن جنون‌ گل می‌کنددود سودا بر سر ما نازکاکل می‌کند
بر لب ما، خنده یکسر شکوهٔ درد دل استهر قدر خون می‌خورد این شیشه قلقل می‌کند
سینه چاک شوقم از فکر پریشانم چه باکهرکه ‌گردد شانه‌، یاد زلف و کاکل می کند
دل چسان با خامشی سازد که یاد جلوه‌اتجوهر آیینه را منقار بلبل می‌کند
دستگاه شوق تا بالد ز خودداری برآخاک را آشفتگی‌ گردون تجمل می‌کند
منزلت خواهی مداراکن‌که در فواره آباوج دارد آنقدر کز خود تنزل می‌کند
جلوه مست و شوق سر تا نگاه اما چه سوددیده و دانسته حیرانی تغافل می‌کند
زندگی نقد نفسها ریخت در جیب فنااز تردد هر که می‌رنجد توکل می‌کند
از سلامت ‌دست باید شست و زین دریا گذشتموج ‌اینجا از شکست‌ خویشتن پل می‌کند
موج چون ‌بر هم خورد بیدل ‌همان ‌بحر است ‌و بسکم شدن از وهم هستی جزء را کل می‌کند