غزل شمارهٔ ۱۴۱۸
تقلید از چه علم به لافم علمکندطوطی نیامکه آینه بر من ستمکند
سعی غبار من که به جایی نمیرسدبا دامنش زند اگر از خویش رم کند
انگشت زینهار دمیدیم و سوختیمکوگردنی دگرکهکشد شمع و خمکند
بر باد رفت آمد و رفت نفس چوصبحفرصت نشد کفیل که فهم عدم کند
آسوده خاک شوکه مبادا به حکم وهمعمر نفسشمار حساب قدم کند
بالیده است خواجهٔ بیحس به ناز جاهمردار آفتاب مقابل ورمکند
خودسنجیات بهپلهٔ پستی نشانده استجهدیکه سنگکوه وقار توکمکند
هرجا عدم به تهمت هستی رسیده استباید حیا به لوح جبینم رقم کند
پرواز می کنم چهکنم جای امن نیستدامی نبیافتمکه پرم را بهم کند
خجلت گداز عفو نگردی که آفتابگر دامن تو خشککند جبهه نمکند
توهیچ باش و، علم وعملها به طاق نهگو خلق هرزهفکر حدوث و قدمکند
بیدل ازابن ستمکده بیکس گذشتهامکو سایهای که بر سر خاکم کرم کند