غزل شمارهٔ ۱۴۱۷
اگر معنی خامشی گل کندلب غنچه تعلیم بلبل کند
بساط جهان جای آرام نیستچرا کس وطن بر سر پل کند
درین انجمن مفلسان خامشندصراحی خالی چه قلقل کند
قبا کن در این باغ،جیب طربکه از لخت دل غنچه فرگل کند
زبان را مکن پر فشان طلبمبادا چراغ حیا گلکند
مکش سر ز پستی که آواز آبترقی بقدر تنزل کند
چه سیل است یارب دم تیغ اوکه چون بگذرد از سرم پل کند
من و یاد حسنی که در حسرتشجگر دامن ناله پرگل کند
ز رمز دهانش نباید اثرعدم هم به خود گر تامل کند
ز بیداد آن چشم نتوان گذشتدلی را که او خون کند مل کند
ز بس قهر و لطفش همه خوشاداستنگه میکند گر تغافل کند
دلت بیدماغست بیدل مبادبه تعطیل، حکم توکلکند