غزل شمارهٔ ۱۴۱۹
از بسکه به تحصیل غنا حرص توجان کندقبر است نگینی که به نام تو توان کند
جزتخم ندامت چهکند خرمن ازبن دشتبیحاصل جهدیکه زمین دگرانکند
چون شمع درین ورطه فرو رفت جهانیرستن چه خیال است ز جاهیکه زبانکند
امروز به حکم اثر لاف تهوررستم زن مردیست که بال مگسان کند
در هر کف خاکی دو جهان ریشهٔ مستی استبا قوت تقوا نتوان بیخ رزانکند
زهاد ز بس جان به لب صرفهٔ ریشنددر ماتم این مردهدلان مو نتوان کند
فریاد که راهی به حقیقت نگشودیمنقبیکه به دلکند نفس سخت نهانکند
چون غنچه به جمعیت دل ساخته بودیماین عقدهکه واکردکه ما را ز میانکند
در دل هوسی پا نفشرد از رم فرصتهر سبزه که برریشه زد این آب روان کند
پیچ و خم این عقده گشودیم به پیرییعنیکه به دندان نتوان دل ز جهان کند
بیدل نه به دنیاست قرارت نه به عقباخورده است خدنگ تو ازین هفت کمان کند