گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۰۱

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ابمیبافند۱۰ بیت
چه بوربا و چه مخمل حجاب می‌بافندبه هر چه دیده گشادیم خواب می‌بافند
قماش ‌کسوت هستی نمی‌توان دریافتحریر وهم به موج سراب می‌بافند
نفس چه سحر طرازد به عرض راحت مادرین طلسم همین پیچ وتاب می‌بافند
ز لاف ما و من ای بیخودان پوچ قماشکتان به کارگه ماهتاب می‌بافند
ز تار و پود هجوم خطش مشو غافلکه بهر فتنه‌‌ی آن چشم‌، خواب می بافند
به کارگاه نفس ره نبرده‌ای کانجاهزار ناله به یک رشته تاب می‌بافند
کمند سعی جهان جز نفس درازی نیستچو عنکبوت سراسر لعاب می‌بافند
عبث به فکر قماش ثبات جامه مدربه عالمی‌که تویی انقلاب می‌بافند
به وهم خون شدهٔ‌کو چمن‌،‌کجاست بهارهنوز رنگ به طبع سحاب می‌بافند
ز تیغ یار سر ما بلند شد بیدلبه موج خیمهٔ ناز حباب می‌بافند