گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۰۰

به‌ گفتگوی کسان مردمی که می‌لافندچو خط به معنی خود نارسیده حرافند
مباش غره انصاف کاین نفس‌بافانبه پنبه‌کاری مغز خیال ندافند
توانگری‌که دم از فقر می‌زند غلط استبه موی‌کاسهٔ چینی نمد نمی‌بافند
تهیهٔ سپر از احتراز کن کامروزبه قطع هم‌، بد ونیک زمانه سیافند
سخن چه عرض نجابت دهد در آن محفلکه سیم و ‌‌زر نسبان همچو جدول اشرافند
غرض ز صحبت اگر پاس آبرو باشدحذر کنید که ابنای جاه اجلافند
در بهشت معانی به رویشان مگشاکه این جهنمی چند ننگ اعرافند
به‌علم‌پوچ چوجهل مرکبند بسیطبه فطرت کشفی درسگاه ‌کشافند
ز وضعشان مطلب نیم نقطه همواریکه‌ یک قلم به خم و پیچ سرکشی ‌کافند
تمام بیهوده گویند و نازکی این استکه چشم بر طمع ریشخند انصافند
ازین خران مطلب مردمی‌ که چون‌گرداببه موج آب منی غرق ‌تا لب نافند
به خاک تیره مزن نقد ابرو بیدلدرین دیارکه کوران چند صرافند