غزل شمارهٔ ۱۴۰۲
قماش رنگ ز بس بیحجاب میبافندبه روی گل ز دریدن نقاب میبافند
مباش منکر اسرار سینه چاکی مابه کارگاه سحر آفتاب میبافند
ز زخم تیغ حوادث توان شدن ایمنبه جوشنی که ز موج شراب میبافند
به یک نفس سر بی مغز میخورد بر سنگجدا ز پشم کلاه حباب میبافند
درین چمن که هوا داغ شبنم آراییستتسلّیی به هزار اضطراب میبافند
تو خواه مرگ شمر خواه زندگی اندیشهمین به طبع کتان ماهتاب میبافند
کراست تاب رسایی بحث فرصت عمرگسسته است نفس تا جواب میبافند
توان شناخت ز باریکریشی انفاسکه در قلمرو هستی چه باب میبافند
کباب شد عدم ما ز تهمت هستیبر آتشی که نداریم آب میبافند
ز گفتوگو به غبارم نظر متن بیدلکه بهر چشم ز افسانه خواب میبافند