غزل شمارهٔ ۱۴
صبح پیری اثر قطع امید است اینجاتار و پود کفنت موی سفید است اینجا
ساز هستی قفس نغمهٔ خودداری نیسترم برق نفسی چند نشید است اینجا
جلوه بیرنگی و نظاره تماشایی رنگچمنآراست قدیمی که جدید است اینجا
نقشی از پردهٔ درد است گشاد دو جهانهر شکستی که بود، فتح نوید است اینجا
غنچهٔ وا شده مشکل که دلی نگشایدبستگی چون رود از قفل، کلید است اینجا
مرگ تسکین ندهد منتظر وصل تو راپای تا سر ز کفن چشم سفید است اینجا
تخم گل ریشه طراز رگ سنبل نشودهم در آنجاست سعید آنکه سعید است اینجا
مگذر از رنگ که آیینهٔ اقبال صفاستدود بر چهرهٔ آتش شب عید است اینجا
جهد تعطیلصفت نقص کمال ذاتستیا بگو یا بشنو گفت و شنید است اینجا
در جنون حسرت عیش دگر از بیخبریستموی ژولیده همان سایهٔ بید است اینجا
زین چمن هر رگ گل دامن خونآلودیستحیرتم کشت ندانم که شهید است اینجا
بوی یأس از چمن جلوهٔ امکان پیداستدگر ای بیدل غافل چه امید است اینجا