غزل شمارهٔ ۱۳۹۳
گر خاک نشینان علم افراخته باشندچون آبلهٔ پا سپر انداخته باشند
از خجلت پرداز گلت مانی و بهزادپیداستکه روها چقدر ساخته باشند
پیش عرق شرم تو نتوان مژه برداشتدستی چو غریق از ته آب آخته باشند
چون کاغذ آتش زده کو طاقت دیدارگو خلق هزار آینه پرداخته باشند
صبح و شفقی چند که گل میکند اینجارنگ همه رفتهست کجا باخته باشند
مقصد طلبان جوش غبارند در این دشتبگذار دمی چند که میتاخته باشند
حرص و هوس آوارهٔ وهمند چه تدبیرای کاش به این گوشهٔ دل ساخته باشند
یارب نرمد ناله ز خاکستر عشاقدر خاک هم این سوختگان فاخته باشند
عمریست نفس میکشم و میروم از خویشاین بار دل از دوش که انداخته باشند
هر اشک سراغی ز دل خون شدهای داشتآن چیست در این بوته که نگداخته باشند
بیدل به تغافلکدهٔ عجز نهان باشتا خلق تو را آن همه نشناخته باشند