غزل شمارهٔ ۱۳۹۲
تنپرستانکه به این آب و نمک عیاشندبیتکلف همه بالیدن نان و آشند
سر و گردن همه در دور شکم رفته فروپر و خالی و سبکمغزتر از خشخاشند
ربط جمعیتشان وقف تغافل ز هم استچشم اگر باز شود چون مژهها می پاشند
آه ازبن نامهسیاهانکه ز مشق من و ماتا دل آیینهٔ راز است نفس نقاشند
گفتگو گر ندرّد پرده، کسی اینجا نیستهمه مضمون خیالی ز عبارت فاشند
شش جهت مطلع خورشید و سیه روزی چندسایهپرورد قفای مژهٔ خفاشند
غارت هم چه خیالست رود از دلشاندر نظر تا کفنی هست همان نباشند
انفعالی اگر آید به میان استهزاستاین نماندوده جبینها عرقی میشاشند
عمر در صحبت هم صرف شد اما ز نفاقکس ندانستکه یاران بهکجا میباشند
بیتمیز اهل دول میگذرند از سر جاههمه بر مخمل و دیبا قدم فراشند
پیش ارباب معانی ز فسونهای حیلرو میارید که این آینهها نقاشند
بیدل از اهل ادب باش که چون گرد سحراین تحملنفسان عرصهٔ بیپرخاشند