غزل شمارهٔ ۱۳۸۴
ز بسکه منتظران چشم در ره یارندچو نقش پا همهگر خفتهاند بیدارند
ز آفتاب قیامت مگوکه اهل وفابه یاد آن مژه در سایههای دیوارند
درین بساط که داند چه جلوه پرده دردهنوز آینهداران به رفع زنگارند
مرو به عرصهٔ دعوی که گردنافرازانهمه علمکش انگشتهای زنهارند
ز پیچ و تاب تعلق که رسته است اینجااگر سرندکه یکسر به زبر دستارند
هوس ز زحمت کس دست برنمیداردجهانیان همه یک آرزوی بیمارند
درین محیط به آیین موجهای گهرطبایعی که بهم ساختند هموارند
نبرد بخت سیه شهرت از سخنسنجانکه زیر سرمه چو خط نالهٔ شب تارند
به خاک قافلهها سینهمال میگذرندچو سایه هیچ متاعان عجب گرانبارند
ز شغل مزرع بیحاصلی مگوی و مپرسخیال میدروند و فسانه میکارند
خموش باش که مرغان آشیانهٔ لافبه هر طرف نگری پرگشای منقارند
ز خودسران تعین عیان نشد بیدلجز اینکه چون تل برف آبگینهکهسارند