غزل شمارهٔ ۱۳۸۳
به شوخی زد طرب غم آفریدندمکرر شد عسل سم آفریدند
نثار نازی از اندیشه گل کرددو عالم جان به یک دم آفریدند
به زخم اضطراب بسمل ماز خون رفته مرهم آفریدند
شکست عافیت آهنگ گردیدبه هرجا ساز آدم آفریدند
جهان جوش بهار بینیازیستبه یک صورت دو گل کم آفریدند
به هرجا وحشت ما عرضه دادندشرار و برق بیرم آفریدند
گل این بوستان آفت بهار استشکست و رنگ توأم آفریدند
به تسکین دل مجروح بسملپر افشانده مرهم آفریدند
به پیری گریه کن کایینه ی صبحبرای عرض شبنم آفریدند
کریمان خون شوید از خجلت جودکه شهرت خاص حاتم آفریدند
چون ماه نو خم وضع سجودمز پیشانی مقدم آفریدند
نه مخموری نه مستی چیست بیدلدماغت از چه عالم آفریدند