گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۸۲

برای خاطرم غم آفریدندطفیل چشم من یم آفریدند
چو صبح آنجا که من پرواز دارمقفس با بال توأم آفریدند
عرق‌گل کرده‌ام از شرم هستیمرا از چشم شبنم آفریدند
گهر موج آورد آیینه جوهردل بی‌آرزو کم آفریدند
جهان خونریز بنیاد است هشدارسر سال از محرم آفریدند
وداع غنچه را گل نام‌ کردندطرب را ماتم غم آفریدند
علاجی نیست داغ بندگی رااگر بیشم وگرکم آفریدند
کف خاکی که بر بادش توان دادبه خون‌گل‌کرده آدم آفریدند
طلسم زندگی الفت بنا نیستنفس را یک قلم رم آفریدند
اگر عالم برای خویش پیداستبرای من مرا هم آفریدند
چه سان تابم سر از فرمان تسلیمکه چون ابرویم از خم آفریدند
دلم بیدل ندارد چاره از داغنگین را بهر خاتم آفریدند