غزل شمارهٔ ۱۳۸۱
روزی که هوسها در اقبال گشودندآخر همه رفتند به جایی که نبودند
زین باغ گذشتند حریفان به ندامتهر رنگ که گردید کفی بود که سودند
افسوس که این قافلهها بعد فنا همیک نقش قدم چشم به عبرت نگشودند
اسما همه در پرده ناموسی انسانخود را به زبانی که نشد فهم ستودند
اعداد یکی بود چه پنهان و چه پیداما چشم گشودیم کزین صفر فزودند
از حاصل هستی به فناییم تسلیدر مزرعهٔ ما همه ناکشته درودند
تاراجگران هستی موهوم ز فرصتتوفیق یقینی که نداریم ربودند
زین شکل حبابی که نمود از دویی رنگگفتم به کجا گل کنم آیینه نمودند
چون شمع به صیقل مزن آیینهٔ داغمبا هر نگهم انجمنی بود زدودند
خامشنفسان معنی اسرار حقیقتگفتند در آن پرده که خود هم نشنودند
عبرت نگهان را به تماشاگه هستیبیدل مژه بر دیده گران گشت غنودند