گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۸۰

روزگاری‌ که به عشق از هوسم افکندندبال و پر کنده برون قفسم افکندند
ما و من خوش پر و بالی به خیال انشا کردمور بودم به غرور مگسم افکندند
تا کند عبرتم آگاه ز هنگامهٔ عمردر تب و تاب شمار نفسم افکندند
خون خشکم جوی از قدر نیرزبد آخرصد ره از پوست برون چو عدسم افکندند
نقش پا کرد تصور به تغافل زد و رفتدر ره هر که خط ملتمسم افکندند
ناز دارم به غباری ‌که ز بیداد فلکسرمه شد تا به ره دادرسم افکندند
چه توان ‌کرد سراغ همه زین دشت ‌گم استدر پی قافلهٔ بی‌جرسم افکندند
شکوهٔ من ز فراموشی احباب خطاستاز ادب پیش ‌گذشتم ‌که پسم افکندند
سخت زحمتکش اسباب جهانم بیدلچه نمودند که در دیده خسم افکندند