غزل شمارهٔ ۱۳۷۹
رازداران کز ادب راه لب گویا زدندمهر بر بال پری از پنبهٔ مینا زدند
زین چمن یک گل سر و برگ خودآرایی نداشتهرکجا رنگی عیان شد برپر عنقا زدند
پیش از ایجاد هوس مستان خلوتگاه رازساغر هوش ازگداز شیشه در خارا زدند
طبع بیحس قابل تاثیر آگاهی نبودبر گمان خفته یاران مرده ای را پا زدند
منفعل شد فطرت از ابرام بیتاثیر خلقشعله درپستی حزید از بسکه دامنها زدند
ترک مردمگیر و راحتکنکه عزلتپیشگانچون گهر موج دگر بیرون این دریا زدند
شاخ و برک هرزهکردی تیشهاکا درکار داشتقامت خمگشتهٔ ما را به پای ما زدند
عمرها شدتکلفت ما و من از دل رفتهایمبر غبار خانهٔ ما دامن صحرا زدند
دامن مشرب فضایی داشت بیگرد املمحرمان از طولِ این اوهام بر پهنا زدند
وحشت از دنیا دماغ بینیازان برنداشتچین دامن بر خم ابروی استغنا زدند
بیدل اسباب تعلق بود زنگ آگهیآینه صیقل زدند آنها که پشت پا زدند