گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۶۷

هرجا تپش شمع درین خانه نهفتندناموس پر افشانی پروانه نهفتند
آشفتگیی داشت خم طرهٔ لیلیدر پیچش موی سر دیوانه نهفتند
همواری از اندیشهٔ اضداد بهم خوردچون اره دم تیغ به دندانه نهفتند
از سلسلهٔ خط خبر نقطه مپرسیدتا ریشه قدم زد به جنون دانه نهفتند
شد هستی بی‌ پرده حجاب عدم مادر گنج عیان صورت ویرانه نهفتند
در چاک گریبان نفس معنی رازیستباریکی آن مو به همین شانه نهفتند
نا محرم دل ماند جهانی چه توان‌ کردهر چند که بود آینه در خانه نهفتند
بی‌ سیر خط جام محال است توان یافتآن جاده ‌که در لغزش مستانه نهفتند
در پردهٔ آن خواب که چشم همه پوشیدکس نیست بفهمد که چه افسانه نهفتند
کار همه با مبتذل یکدگر افتادفریاد که آن معنی بیگانه نهفتند
حسرت به دل از مطلب نایاب جنون‌ کردخمیازه عنان‌ گشت چو پیمانه نهفتند
بیدل به تقاضای تعین چه توان‌کردپوشیدگیی بود که در ما نه نهفتند