گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۶۶

غافلی چند که نقش حق وباطل بستندهرچه بستند بر این طاق و سرا، دل بستند
سعی غواص در این بحر جنون‌پیمایی‌ ستآرمیدن‌گهری بود به ساحل بستند
چون سحر مرهم کافور شهیدان ادبلب زخمی‌ست که از شکوهٔ قاتل بستند
پی مقصد به چه امیدکسی برداردنامه‌ای بود تپش بر پر بسمل بستند
شعله تا بال‌ کشد دود برون تاخته استبار ما پیشتر از بستن محمل بستند
جوهر گل همه در شوخی اجزا صرف استآنچه از دانه‌گشودند به حاصل بستند
ره نبردم به تمیز عدم و هستی خویشاین دو آیینه به هم سخت مقابل بستند
عمر چون شمع به واماندگی‌ام طی‌گردیدنامهٔ جادهٔ من بر سر منزل بستند
بی‌تکلٌف نه حبابی‌ست در این بحر نه موجنقش بیحاصلی ماست‌که زایل بستند
جرأت از محو بتان راست نیاید بیدلحیرت آینه دستی‌ست ‌که بر دل بستند