گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۶۵

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: لبستند۱۱ بیت
آرزو سوخت نفس آینهٔ دل بستندجاده پیچید به خود صورت منزل بستند
حیرت هر دو جهان در گرو هستی ماستیک دل اینجا به صد آیینه مقابل بستند
پیش از ایجاد، فنا آینهٔ ما گردیدچشم نگشوده ما بر رخ قاتل بستند
نخل اسباب به رعنایی سرو است امروزبسکه ارباب تعلق همه جا دل بستند
منعمان از اثر یک گره پیشانیراه صد رنگ طلب بر لب سایل بستند
ناتوان رنگی من نسخهٔ عجزی وا کردکه به مضمون حنا پنجهٔ قاتل بستند
پر کاهی که توان داد به باد اینجا نیستگاو در خرمن گردون به چه حاصل بستند
هر کجا می‌روم آشوب تپش‌ها‌ی دل استشش‌جهت راه من ار یک پر بسمل بستند
نقص سرمایهٔ هستی‌ست عدم‌نسبتی‌امکشتی‌ام داشت ‌شکستی ‌که به ‌ساحل بستند
نذر بینایی‌ دل هر مژه اشکی داردبهر یک لیلی شوق این همه محمل بستند
دوش‌ کز جیب عدم تهمت هستی‌ گل‌ کردصبح وارست نفس بر من بیدل بستند