غزل شمارهٔ ۱۳۶۴
محفل هستی به تحریک دلی آراستنددانهای در شوخی آمد حاصلی آراستند
ذره تا خورشید بالافشانانداز فناستعرصهٔ امکان ز رقص بسملی آراستند
عقدهٔ کار دو عالم دستگاه هوش بودبیخودان آسانی از هر مشکلی آراستند
دل غبار آورد و چشمی گشت با نم آشناغافلان هنگامهٔ آب وگلی آراستند
کعبه و بتخانه نقش مرکز تحقیق نیستهرکجاگمگشت ره سرمنزلی آراستند
قلزم دل را کناری در نظر پیدا نبودگرد حیرت جلوهگرشد ساحلی آراستند
ساده بود آیینهٔ امکان ز تمثال دوییمشق حق کردند و فرد باطلی آراستند
بینیازبها به توفان عرق داد احتیاجکز نم خجلت جبین سایلی آراستند
چون جرس از بسکه پیشآهنگ ساز وحشتیمگرد ما برخاست هرجا محملی آراستند
دست هر امید محکم داشت دامان دلییاس تا بیکس نباشد بیدلی آراستند