گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۶۳

زد نفس فال تن‌آسانی دلی آراستندبیدماغی‌کرد کوشش منزلی آراستند
سرکشم اما جبین سجده مشتاقم چو شمعاز نم اشک چکیدن مایلی آراستند
نارسایی داشت سعی کاروان مدعاآخر از پرواز رنگم محملی آراستند
خواب راحت آرزو کردم تپیدن بال زدعافیت جستم دماغ بسملی آراستند
صد بیابان خار و خس تسلیم آتشخانه‌ایمحو شد نقش دو عالم تا دلی آراستند
آبرو یک عمر گردید آبیار سعی خلقتا توّهم مزرع بیحاصلی آراستند
در فضای بی‌نیازی عالمی پرواز داشتاز هجوم مطلب آخر حایلی آراستند
ازتسلسل جوش این مشت خون آگه نی‌اماینقدر دانم‌ که دل هم از دلی آراستند
بحر گوهر نذر مشتاقان که یاس اندیشگانبیشتر از خاک گشتن ساحلی آراستند
بیدل از ضبط نفس مگذرکه راحت مشربانهرکجاکشتند شمعی محفلی آراستند