غزل شمارهٔ ۱۳۲۱
ذره تا خورشید امکان جمله حیرت زادهاندجز به دیدار تو چشم هیچکس نگشاده اند
خلق آنسوی فلک پر میزند اما هنوزچون نفس از خلوت دل پا برون ننهادهاند
یکدل اینجا فارغ از تشویش نتوان یافتناین منازل یکسر از آشفتگیها جادهاند
چون حباب آزاداصعان هم دپن دریای وهمدر ته باریکه بر دل نیست دوشی دادهاند
جلوهٔ او عالمی را خودپرست وهم کردحسن پرکار است و این آیینهها پر ساده اند
شمعسان داغ وگداز و اشک و آه و سوختنهم به پایت تا ز پا ننشستهای استاده اند
این طربهایی که احرام امیدش بستهایچون طلسم رنگ گل یکسر شکست آمادهاند
مطلب عشاق نافهمیده روشن میشوددر پر عنقاست مکتوبی که نفرستاده اند
راز مستان کیست تا پوشد که این حقمشربالخون منصوری دو بال جوش چندین باده اند
پرسش احوال ما وصف خرام ناز تستعاجزان چون سایه هرجا پا نهی افتادهاند
بیسیاهی نیست بیدل صورت ایجاد خطیک قلم معنیطرازان تیرهبختی زادهاند