غزل شمارهٔ ۱۳۲۰
آن سبکروحان که تن در خاکساری دادهانددر سواد سرمهٔ خط چون نگاه افتادهاند
برخط عجز نفس عمریست جولان میکنیرهروان یک سر تپش آواره ی این جادهاند
رنگ حال سرو قمری بین که در گلزار دهرخاکساران زیر طوق و سرکشان آزادهاند
درخور ضبط نفس دل را ثبات آبروستبحر با تمکین بود تا موجها استادهاند
ممسکان را در مدارا نرم رو فهمیدهایلیک در سختی چو پستان زن نازادهاند
نقش مردی آب شد از ننگ این زنطینتانکز نتایج ریش میزایند از بس مادهاند
در دبستان جهان از بسکه درس غفلت استخلق چون لوحمزار از نقش عبرت سادهاند
بی طواف دل مدان ما را که از خود رفتگانهمچو حیرت بر در آیینه ها افتادهاند
خاک هستی یک قلم بر باد پرواز فناستغافلان محو بز افکندن سجاده اند
عشق در هرپرد آهنگی دگر میپروردجام و مینا جمله گویا و خموش بادهاند
همچو بیدل ذره تا خورشید این حیرتسراچشم شوقی درسراغ جلوهای سر دادهاند