غزل شمارهٔ ۱۳۲۲
هرجا صلای محرمی راز دادهاندآهستهتر ز بوی گل آواز دادهاند
سرها به تیغ داد زبان لیک چاره نیستبر شمع ما همین لب غماز دادهاند
زان یک نوای کن که جنون کرده در ازلچندین هزار نغمه به هر ساز دادهاند
مژگان به کارخانهٔ حیرت گشودهایمدر دست ما کلید در باز دادهاند
مرغان این چمن همه چون شبنم سحرگر بیضه دادهاند به پرواز دادهاند
از نقد و جنس عالم نیرنگ چون نفستا واشمردهاند همان باز دادهاند
سازیست زندگیکه خموشی نوای اوستپیش از شنیدنت به دل آواز دادهاند
بر فرصتیکه نیست مکش حسرت ای شرارانجام کارها به یک آغاز دادهاند
خواهی به شک نظر کن و خواهی یقین شناسآیینهٔ خیال تو پرداز دادهاند
ای شمع ناز کن تو به سامان عشرتترنگ بهار خرمن گل باز دادهاند
بیدل تو هم بناز دو روزی که عمرهاستاوهام داد آینهٔ ناز دادهاند