غزل شمارهٔ ۱۳۱۱
در بساطی که دم تیغ ادب آختهاندبینیازان سر و گردن به خم افراختهاند
نه فلک را به خود افتادهسر وکار جدالعرصه خالی و ز حیرت سپر انداختهاند
در مقامیکه دل و دیده و دیدار یکیستهمه داغند که آیینه نپرداختهاند
چه بهار و چه خزان در چمنستان حضورعرض هر رنگ که دادند همان باختهاند
همچو عنقاکه به جز نام ندارد اثریهمه آوازه ی پرواز ز پر ساختهاند
بلبلانچمن قرب بهآهنگیقینمیسرایند و همان هم سبق فاختهاند
از ازل تا به ابد آنچه تماشا کردیمخود نمایان خیال آینه پرداخته اند
گر به منزل نرسیده ست کسی نیست عجبکان سوی خویش ندارند ره و تاختهاند
چاره ی خودسری خلق چه امکان داردششجهت انجمن عیش به غم ساختهاند
خودشناسی عرض جوهر یکتایی نیستبیدل اینها همه خویشند که نشناختهاند