غزل شمارهٔ ۱۳۱۲
صفا فریب فقیهان نفس گداختهاندکه هر طرف چو تیمم وضوی ساختهاند
درین بساط به جز رنگ رفته چیزی نیستکسی چسان برد آن بازییی که باختهاند
ز وضع بیبری سرو و بید عبرتگیرکه گردنند و عجب مختلف فراختهاند
مآل رونق گل تا به داغ پنهان نیستدرین چمن همه طاووسهای فاختهاند
ز عرض شوکت دونان مگو که موری چندز بال بر سر خود تیغ فتنه آختهاند
مده ز سعی فضولی غبار امن به بادبه هیچ ساختگان قدر خود شناختهاند
ز استقامت یاران عرصه هیچ مپرسچو شمع جمله علمهای رنگ باختهاند
به گرد قافلهٔ رفتگان رسیدن نیستنفس مسوز که بسیار پیش تاختهاند
مباش غافل از انداز شعر بیدل ماشنیدنیست نوایی که کم نواختهاند