غزل شمارهٔ ۱۳۱۰
پی تحقیق کسانی که گرو تاختهاندهمه چون صبح به خمیازه نفس باختهاند
عاجزیکسبکمال استکه یکسر چو هلالتیغبازان تعین سپر نداختهاند
حسن خورشید ازل در نظراما چه علاجسایهها آینه از زنگ نپرداختهاند
علمی کوکه هوس گردن ناز افرازدبسملی چند به حیرت مژه افراختهاند
راحت و وضع تکلف چه خیال است اینجامفت جمعی که به بیساختگی ساختهاند
کم نشد شور طلب ازکف خاکستر ماوصلجوبان فنا، همقفس فاختهاند
از اسیران وفا جرات پرواز مخواهپر ما جمله برون قفس انداختهاند
آستینها همه دست است به قدرتگه لافخودسران تیغ نیامی به هوا آختهاند
قدردانی چه خیال است در ابنای زمانبیدل اینها همه از عالم نشناختهاند