غزل شمارهٔ ۱۳۰۳
دلدار گذشت و نگه بازپسین مانداز رفتن او آنچه به ما ماند همین ماند
چون شمع که خاکسترش آیینهٔ داغ استمن سوختم و چشم سیاهی به کمین ماند
دیگر چه نثار تو کند مشت غبارمیک سجده جبین داشتم آنهم به زمینماند
گر هوش پود عبرت شهرت طلبیهاستخمیازه خشکیکه ز شاهان به نگین ماند
گرد نفس تست پرافشان تو همزپن انجمن شوق نهآن رفت ونه این ماند
از نقش تو دارد خلل آیینهٔ تحقیقهرجا اثر وهم و گمان رفت یقین ماند
هرچند غبارم همه بر باد فنا رفتامید به کوی تو همان خاکنشین ماند
بیبرگیم ازکلفت اسباب برآوردکوتاهی دامان من از غارت چین ماند
خاکستر من نذر نسیم سرکویی ستاین گرد محال است تواند به زمین ماند
تا منتخبی واکشم از نسخهٔ تسلیمچون ماه نوم یک خم ابرو ز جبین ماند
دنبالهٔ مینای زکف رفته ترنگیستدل رفت و به گوشم اثر آه حزین ماند
بیدل به رهش داغ زمینگیری اشکمسر در ره جانان نتوان خوشتر ازین ماند