غزل شمارهٔ ۱۳۰۴
بسکه بیمارتو بر بستر غم یکرو ماندیاد گرداندن اگر داشت ته پهلو ماند
زندگی رفت ولی پاس وفا را نازمکز قد خم به سرم سایهٔ آن ابرو ماند
چون مه نو همه را پیشکماندار قضاتیغ جرأت سپر افکند و خم بازو ماند
تا قیامت اثر ننگ فضولی باقیستچینی مجلس فغفورشکست و مو ماند
همه رفتند ازین باغ و طلب درکار استآنچه از فاختهها ماند همین کوکو ماند
بازمیداردت از هرزهدوی کسب کمالنافه چون پخته شد از همرهی آهو ماند
گردن از جیب چه تصویر برآرم یاربرنگ در خامهٔ نقاش سر زانو ماند
ای حباب آینهٔ حسن وقار تو حیاستچون عرقریختی از چهره نخواهد رو ماند
همچو عکسی که برد سادگی از آینههاهرچه در طبع تو جا کرد تو رفتی او ماند
فوت فرصت المی نیستکه زایلگرددرنگها رفت و به تشویش دماغم بو ماند
منگمکرده بضاعت به چه نازم بیدلدلکی بود ازین پیش در آن گیسو ماند