غزل شمارهٔ ۱۳۰۲
کم نیست صحبت دلگر مرد، زن نماندآیینه خانهای هست، گر انجمن نماند
گر حسرت هوسکیش بازآید از فضولیکلفت کراست هر چند گل در چمن نماند
افسون کاهش اینجا تاب و تب نفسهاستدامن فشان بر این شمع تا سوختن نماند
عرفان ز فهم دوریست،ادراک بی حضوریستجهدی که در خیالت این علم و فن نماند
چون صبح از این بیابان چندان تلاش رم کنکز دامن بلندت گرد شکن نماند
یاد گذشتگان هم آینده است اینجادر کارگاه تجدید چیزی کهن نماند
بر وضع خلق ختم است آرایش حقیقتگلشن کجاست هرگه سرو و سمن نماند
مجنون به هر در و دشت محو کنار لیلیستعاشق به سعی غربت دور از وطن نماند
گرد خیال تا کی هر سو دهد نشانمجایی روم که آنجا او هم ز من نماند
این مبحث تو و من از نسخهٔ عدم نیستگر زان دهن بگویم جای سخن نماند
یاران به وسع امکان در ستر حال کوشیدتصویر انفعالیم گر پیرهن نماند
بیدل به دیر اعراض انصاف نیست ورنهتاوان بتپرستی بر برهمن نماند