غزل شمارهٔ ۱۳۰۱
دل بال یاس زد نفس مغتنم نماندمنزل غبار سیل شد و جاده هم نماند
آرام خود نبود نصیب غبار مانومیدیای دگر که کنون تاب رم نماند
افسون حرص هم اثرش طاقتآزماستآن مایه اشتهاکه توان خورد غم نماند
سعی امید بر چه علم دست و پا زندکز سرنوشت جز نم خجلت رقم نماند
فرسود از تپش مژه در چشم و محو شدآخربه مشق هرزه نگاهی قلم نماند
برگ سپند سوخته دود شرار نیستآتش به طبع ساز زد و زپر و بم نماند
یاد شباب نیز به پیری ز یاد رفتدوزخ به از دمی که حضور ارم نماند
پوچ است قامت خم و آرایش املپرچم کسی چه شانه زند چون علم نماند
شرمی مگر بریم به دریوزهٔ عرقدریا دگر چه موج طرازد که نم نماند
یاران سراغ ما به غبار عدم کنیدرفتیم آنقدر که نشان قدم نماند
اکنون نشان ناوک آهیم، آه کوپشتکمان شکست به حدیکه خم نماند
بیدل حساب وهم رها کن چه زندگیستبسیار رفت از عدد عمر و کم نماند