غزل شمارهٔ ۱۲۹۸
از هجوم کلفت دل ناله بیآهنگ ماندبوی این گل از ضعیفی در طلسم رنگ ماند
سوختیم و مشت خاشاکی ز ما روشن نشدشعلهٔ ما چون نفس در دام این نیرنگ ماند
از حیا موجی نزد هر چند دل از هم گداختآب شد آیینه اما حیرتش در چنگ ماند
سنگ راه هیچکس تحصیل جمعیت مبادقطرهٔ بیتاب ما گوهر شد و دلتنگ ماند
در خرابات هوس تا دور جام ما رسیدبیدماغی از شراب و نکبتی از بنگ ماند
عجز طاقت در طلب ما را دلیل عذر نیستمنزلیکوتا نباید سر به پای لنگ ماند
منت سیقل مکش، دردسر اوهام چندعکس معدوم است اگر آیینه ات در زنگ ماند
آخر از سعی ضعیفی پیکر فرسودهامهمچو اخگر زیر دیوار شکست رنگ ماند
نیست تکلیف تپیدنهای هستی در عدمآرمیدن مفت آن سازیکه بیآهنگ ماند
نام را نقش نگینها بال پرواز رساستما ز خود رفتیم اگر پای طلب در سنگ ماند
یکقدم ناکرده بیدل قطع راه آرزومنزل آسودگی ازما به صد فرسنگ ماند